شوق دیدار/ خاطره
خاطره کوتاه از شهید مصطفی پژوهنده
تهران - حیاتهوا تاریک بود، مصطفی را دیدم که آرام از رختخواب بلند شد.
نمازهای شبش زبانزد بود من هم به همراه او بلند شدم تا حداقل راز و نیازی داشته
باشم، نمازش تموم شده بود دستها را رو به آسمان بلند کرد و زیر لب چیزی گفت، بعد
رو به من کرد احساس کردم صورتش تغییر کرده، انگار داشتم به صورت یک شهید نگاه می
کردم آرام به من گفت:"آخرین ساعاتی است که من در میان شما هستم بعد از نماز
صبح و قبل از طلوع فجر دیگر در میان شما نخواهم بود، منطقه را به شما می سپارم
مواظب باشید!" با تعجب و نگرانی بهش نگاه کردم نمی خواستم باور کنم که فرمانده
دیگه بین ما نیست. تازه هوا روشن شده بود که گلوله توپی به سنگر مصطفی برخورد کرد،
مصطفی با چهره ای آرام روی سجاده خونینش افتاده بود و ترکش پیکر پاکش را تکه تکه
کرده بود.